به نام انکه عاشقان را در صحنه ی عشق میپروراند دلتنگی های ادمی را باد ترانه میخواند <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

رویاهایش را اسمان پر ستاره نادیده میگیرد و هر دانه برفی و اشکی نریخته میماند سکوت

سرشار از ناگفته هاست سرشار از سخنان ناگغته و شگفتیهای به  زبان نیامده

و در این سکوت حقیقتی نهفته است حقیقت من و تو ........

Image hosting by TinyPic"

عشق 10 ساله

 از در یکی از بزرگترین شرکتهای کامپیوتری در یکی از بهترین نقاط شهر بیرون میاد

 با این که صاحب اون شرکت نیست ولی حقوق خیلی خوبی میگیره و زندگی خوب

 و راحتی داره  حدود یک ماه میشه با دختری که سالهای سال دوست بوده ازدواج

 کرده و از این  بابت هم خیلی خوشحاله با همدیگه لحظات خیلی خوب و به یاد

 موندنی رو میگذرونن......سوار ما شینش میشه و به سمت خونه به راه میفته و

 در راه به عشقش فکر میکنه و به یاد دوران دوستیشون میفته..... زمانی که باهم

 بیرون میرفتن و عشقش از خیلی از چیزها میترسید در سن 30 سالگی بسیار جا

 افتاده به نظر میرسید و وقتی که با همسرش که حدود 25 سال داره راه میرن یک

 زوج کامل به نظر میرسن که بعد از حدود 10 سال حالا دارن تمام لحظات رو با همدیگه

  میگذرونن . موقع رانندگی در فکرش به عشقش بود که یکدفعه موبایلش زنگ میزنه

و وقتی جواب میده میبینه صدای کسی هست که از ساعت 9 صبح تا حالا که حدود

ساعت 6:20 دقیقه است دقیقا چهار بار تلفن زده و هر بار هم کلی با هم حرف زدن

این خیلی وقته که براشون عادت شده که با هم تماس بگیرن و ساعتهای زیادی رو با

 هم صحبت کنن و در زمان دوستیشون هم اگه اطرافیان اجازه میدادن شاید 10-12

 ساعت مدام با هم صحبت میکردن و اصلا هم خسته نمیشدن این بار هم دوسته

سابق و شریک زندگی کنونیش بود که تماس گرفته بود و منتظر رسیدنش به خونه

بود با اینکه حدود 9 ساعت بیشتر از خروجش از منزل نمیگذشت با این حال احساس

 میکردن که دلشون واسه ی همدیگه خیلی تنگ شده و هر دوشون منتظر دیدن هم

 بودن حدود 30 دقیقه ای با هم صحبت کردن و در نهایت مرد به خونه رسید و پشت در

خونه تلفن رو قطع کرد  و خواست که کلید رو وارد در کنه که یه دفعه در باز شد و چهره

ای اشنا پشت در ظاهر شد چهره ای شیطون ولی دوست داشتنی محکم ولی همرا ه

احساسات زیبای زنانه..... هیچ کدوم نتونستن طاقت بیارن و در اغوش هم ذوب شدن  و

 از طعم لبها و گونه های یکدیگر سیر شدن و خلاصه بعد از چند دقیقه مرد به طرف اتاق

رفت و لباسش رو عوض کرد و اومد نشست و زن یه نوشیدنی اورد و طبق معمول با هم

 

شروع کردن به صحبت . از وقتی که با هم اشنا شده بودن این عادت شده بود که وقتی

 همدیگه رو میدیدن و یا پشت تلفن اول دختره شروع به صحبت میکرد و میگفت که چه

اتفاقهایی افتاده و چه کارهایی کرده و مرده هم فقط ساکت گوش میداد و به عشقش

لبخند میزد بعد از چند دقیقه دختره خودش رو به اغوش پسره انداخت و با هم تو یه مبل

نشستن و دختره شروع به تعریف جزئیات کرد و بعدم پسره تعریف کرد  که چی شده و

 چه کارایی کرده علیرغم بعد از گذشت حدو د 10 سال از دوستیشون و 1 ماه از ازدواجشون

هنوز هم با نگاهی مشتاق به همدیگه نگاه میکردن و با نگاشون همدیگه رو ذوب میکردن

هیچ کدومشون به یاد ندارن که تو این 10 سال حتی یک بار هم با هم دعوا کرده باشن و از

 این بابت به دوستیشون افتخار میکردن  و صادقانه همدیگرو دوست داشتن و برای هم میمردن

هر جفتشون بعد از تعریف وقایع روزانه ساکت شدن و تو فکر فرو رفتن  تنها لحظاتی که سکوت

 بینشون بود برای این بود که هر دو فکر میکردن که با وجود مشکلات زیاد خانوادهاشون و مسائلی

که داشتن با هم دوست مونده بودن و هیچ وقت لحظات خوبشون رو از یاد نبرده بودن اون شب

کلی سر به سر هم گذاشتن و کلی با هم شوخی کردن ساعت 8 شب برای شام بیرون رفتن

 و ساعت 11 شاد و خندان به خونه اومدن برق خوشبختی از چهره و چشماشون خونده میشد

ساعت 12 بود که اماده خواب بودن و سراغ تخت رفتن دختره روی تخت دراز کشید و لحظاتی

 بعد پسره اومد و یکی از اون برقای شیطنت از چشماش بیرون زد و متکاش رو برداشت و رو زمین

انداخت و رو زمین خوابید این اولین باری بود که این کار و میکرد  و دختر هم خشکش زده بود

و بعد از چند لحظه اونم متکاش رو برداشت و رفت پیشه اونورو زمین خوابید و لبهاش رو برد طرف

 گوش پسره و گفت  همیشه با همیم تو خوبی و بدی و هیچ وقتم نمیزارم از پیشم بری اقای زرنگ

و بعد گونه های اونو بوسید پسر هم اونو بغل کردو روی تخت خوابوندش و دم گوشش گفت پس تمام

 لحظات خوبه دنیا مال تو و سختیهاش ماله من و هر دو در اغوش هم شب رو

 به صبح رسوندن ..........

صبح روز بعد پسره ساعت 8 از خواب بیدار شد  و ابی به دست و صورتش زد  و حدودای ساعت 8:15 بود

که اومد بغل کوچولوی خواب الوی خودش و با صدای اروم گفت  عسلم پاشو  ببین صبح شده ببین

 خورشید و که بهمون لبخند میزنه همیشه بیدار کردن دختر رو خیلی دوست داشت بعدم دختر نیمه

بیدار رو بغل کرد و برد به طرف دستشویی و مثل بچه ها صورتشو شست و خشک کرد و دختره که از

 این کارای پسره خوشش میمومد گفت این جوری تنبل میشما و رفت صبحانه رو اماده کرد و با هم

خوردن و روزی از روزهای خوبه زندگیشون شروع شد ......پسره موقع لباس پوشیدن بود که یه دفعه

 سرش درد گرفت  و  بدون صدا خودش رو به روی یه مبل انداخت  این اولین باری نبود که دچار سر درد

میشد ولی کم کم داشت براش عادی میشد دلش نمیخواست عشقش رو نگران کنه ولی انگار یه

ندایی به دختره خبر داد و اونم از اشپزخونه سرک کشید و با نگاه به چهره ی اون همه چیز رو فهمید

و اومد اونو بغلش کردو گفت  که امروز میره و جواب ازمایشهات رو میگیرم و میبرم دکتر ........

جواب ازمایشها حدود یک هفته بود که اماده شده بود ولی پسره همش برای گرفتن اونا امروز و فردا

میکرد.... و بازم میخواست بهونه بیاره که دختره انگشتش رو گذاشت روی لبهای پسره و گفت

حرف نباشه اقا پسر  من امروز میرم و میگیرمشون و میبرم پیشه دکتر ساعت 9 پسر از خونه بیرون

رفت و دختر هم به طرف ازمایشگاه و بعدم مطب دکتر به راه افتاد تو مطب دکتر بعد از چند دقیقه

انتظار  وارد مطب شد و حدود 15 دقیقه بعد دکتر سراسیمه از اتاقش بیرون اومد  و به پرستار گفت

 که اب قند ببره و بعد از کلی ماسا ژ شونه های دختر و با زور اب قند دختر به هوش اومد و از جاش

 بلند شد  و بدون توجه به اصرار دکتر و پرستار از مطب بیرون امد ولی تو خیابونا سرگردون بود و

نمیدونست کجا میره انگار با یه چیزی زده بودن تو سرش مغزش قفل کرده بود ..... خاطرات مثل

 فیلم از جلوی چشماش میگذشت و هیچ چیز نمی فهمید و انگار که اصلا توی این دنیا نبود 

با هزار مکافات خودشو به خونه رسوند و خودش رو پرت کرد روی مبل و اشک بی اختیار از چشماش

سرازیر شد دیگه نمیتونست جایی رو ببینه تمام صورتش از اشک پوشیده شده بود ...........

ساعتها و ساعتها بی اختیار میگذشتن و اون دیگه اشکی براش نمونده بود و دیگه حتی نای گریه

کردن هم نداشت ...اولین روزی بود که از صبح حتی یک بار هم به شوهرش تلفن نکرده بود چند بار

هم شوهرش زنگ زده بود ولی اون حتی نمیتونست از جاش بلند بشه چه برسه به اینکه بخواد

 تلفن رو جواب بده ساعت 6 شوهرش از شرکت بیرون اومد و خودش رو به گلفروشی رسوند

و به یاد روز اشنایشون که مصادف با اون روز بود 10 شاخه گل رز به مناسبت 10 سال اشناییشون

 گرفت و به خونه رفت برای اولین بار توی این مدت وقتی که کلید  رو تو قفل گذاشت کسی در و براش

باز نکرد و اون خودش درو باز کرد و با دلشوره رفت تو خونه ....عشقش رو دید که رو مبله و داره به اون

نگاه میکنه و یه مرتبه گریه به دختره امون نداد و اشکهاش سرازیر شد  و پرید تو بغل پسر و طبق این عادت

چند سالشون پسر ساکت اونو به طرف یه مبل رسوند گذاشت تا گریه کنه و راحت بشه تا اخر سر همه

 چیزو خودش بگه......

یه دفعه صدایی تو گوشش گفت دخترم تو ماشین منتظرتیم ....

نزار روح اون خدا بیامرز با گریه هات عذاب بکشه اینقدر اذیتش نکن

صدای پدر دختر بود.....امروز بعد از گذشت دقیقا 25 روز از اون

هنوز صورت عشقش جلوی چشمش بود

 و اصلا باور نمیکرد که 10 سال انتظار برای 55 روز با هم بودن ....

اصلا دلش نمیخواست که گلش جلوی روش پرپر بشه

اون عشقش رو بعد از 10 سال و در عاشقانه ترین لحظات از دست داده بود

 و حالا حتی براش اشکی نمونده بود

 یه نگاه به اسمون کرد و چهره عشقشو جلوی چشماش دید

/ 32 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
samira

لبخند زدي و آسمان آبي شد / شبهاي قشنگ مهر مهتابي شد / پروانه پس از تولد زيبايت / تا آخر عمر غرق بي تابي شد ..**********************سلام دوستان گلم...سپاس از لطف بی پایان همتون... وبلاگ من برای حضور دوباره عشق آپدیت شد منتظر حضورتون و محبت های شما هستم... گفته بودم چوبیایی غم دل باتوبگویم چه بگویم که غم ازدل برود چون توبیایی

داش*****محسن

سلام.... ببخشید من خیلی وقته دنبال یه آهنگ میگردم که فقط تونستم نوشتشو تو وبلاگ شما پیدا کنم اونکه اون پایین نوشتین.... نوشته میدونی بی تو میمیرم نباشی.... اگه با کس دیگه ای آشنا شی من جز تو که دیگه کسی رو ندارم میمیرم اگه یه روز از من جدا شی ---- ممنون میشم اگه لینک دانلودشو داری برای من بفرستی وبلاگتم خیلی قشنگه موفق باشی علی علی

m^2

دنيا ديگه مثل تو نداره

morteza

سلام وبلاگ واقعا زيبائي داري . اميدوارم كه موفق باشي و ادامه بدهي چون مطالبت واقعا زيبا هستند به من هم سري بزن....منتظرم!!!

بادکنک مشرقی

سلام خيلی متن عجيبی بود فکر کنم يه بار ديگه بخونم بهتر بفهمم ! پس فعلا خداحافظ

leila

سلام مينا جان٬ بيا ببين چه رنگی هستی؟!

گلي هيرو

سلام نازنين / از اينکه بخت با حقير يار بود و به کلبه و سرای عاشقانه ات شرفياب شدم بسی جای خوشبختيست . نازنينم اميد را فراموش نکن و بدان فرجام وفا جز صفا نيست و آفت عشق فقط عدم صداقت از يکی از دو همسفر راه عشق است . اگر در انتخاب همسر دقت شود - هيچ عاشقی تنها نمی ماند . دسته ای ياس کبود با شميم عطر بهشتيش رو به تو تازه دوستم تقديم ميکنم

هيرو

زيبا بود ولی بی معرفت چرا آخرش رو اينجوری تموم کردی . چرا نزاشتی با هم بمونند من نميبخشمت اين همه تلاش برای مردن تو خيلی بی معرفتی هرگز نميبخشمت پايان زشتی بود

يه دوست

سلام تو تنها نيستی خدا رو داری خدا عاشقان رو دوست داره

مهسا

سلام دوست عزيزم متنی که نوشته بودی واقعا قشنگ بود تو که اشک منو در اوردی . دوستدار تو مهسای عاشق